لبیک یا رسول الله

یادمه ساعت هفت شب بود که کار اون روزمون به پایان رسید و داشتیم برمیگشتیم. دیگه بریده بودیم. روزهای عید همه هم سن وسالامون تو خونه و عید دیدنی و ... ولی ما!! از شرکتی که آموزش میدیدم تا ایستگاه اتوبوس یه ربی راه بود که باید پیاده میرفتیم. اون روز تصمیم گرفتیم که برا تنوع هم که شده یه مسیر جدید رو آزمایش کنیم.تو حال و هوای خودمون بودیم که یهو یکی از بچه ها گفت: اینجا رو شهید خلیلی!! همه نگاهمون رو برگردوندیم به اون سمت دیدیم بله یه تابلوی بزرگی بود که روش نوشته بود: خیابان شهید خلیلی!! یادمون به آقای خلیلی افتاد و گل از گلمون شکفت. دیگه شروع کردیم به گرفتن انواع عکس های تکی و دسته جمعی با تابلو. اصلا هواسمون دیگه نبود!!
چهره های متعجب رهگذران را یادم نمیره! نمیدونم شاید فکر میکردند امامزاده ایی چیزی کشف کردیم!! برا ما که مثل یه امامزاده بود کل خستگی رو از تنمون به در کرد. خلاصه با این واقعه مسیر بیست دقیقه ای، چهل و پنج دقیقه به درازا کشید. آخرش یه فاتحه برا شهید خوندیم و کلی دعا هم به آقای خلیلی.
عکس هایی هم که گرفتیم موجوده و دست یکی از بچه هاس که بزودی میزاریم برا نمایش.