لبیک یا رسول الله

شهید خلیلی

دیگه آخرای کار ساخت ربات بود و عید و غیر عید بر نمیداشت. روزهای عید از صبح تا شب همش اصفهان بودیم و روی ربات کار میکردیم. حتی نهارمان هم با خودمان میبردیم و از ساعت یک تا سه که استراحتمان بود میخوردیم. هر کس غذای خودش را میاورد و همه رو میگذاشتیم وسط و بسم الله. اصلا نمیفهمیدیم چی میخوریم.ماست و نوشابه و گوشت و برنج و خلاصه هرچی دم دست بود را از خجالتش در می آمدیم. غذا خوردنمان در پارک محله اصفهان خودش حکایت هایی دارد که در این مجال نمیگنجد. اما امروز...

یادمه ساعت هفت شب بود که کار اون روزمون به پایان رسید و داشتیم برمیگشتیم. دیگه بریده بودیم. روزهای عید همه هم سن وسالامون تو خونه و عید دیدنی و ... ولی ما!! از شرکتی که آموزش میدیدم تا ایستگاه اتوبوس یه ربی راه بود که باید پیاده میرفتیم. اون روز تصمیم گرفتیم که برا تنوع هم که شده یه مسیر جدید رو آزمایش کنیم.تو حال و هوای خودمون بودیم که یهو یکی از بچه ها گفت: اینجا رو شهید خلیلی!! همه نگاهمون رو برگردوندیم به اون سمت دیدیم بله یه تابلوی بزرگی بود که روش نوشته بود: خیابان شهید خلیلی!! یادمون به آقای خلیلی افتاد و گل از گلمون شکفت. دیگه شروع کردیم به گرفتن انواع عکس های تکی و دسته جمعی با تابلو. اصلا هواسمون دیگه نبود!!

چهره های متعجب رهگذران را یادم نمیره! نمیدونم شاید فکر میکردند امامزاده ایی چیزی کشف کردیم!! برا ما که مثل یه امامزاده بود کل خستگی رو از تنمون به در کرد. خلاصه با این واقعه مسیر بیست دقیقه ای، چهل و پنج دقیقه به درازا کشید. آخرش یه فاتحه برا شهید خوندیم و کلی دعا هم به آقای خلیلی.

عکس هایی هم که گرفتیم موجوده و دست یکی از بچه هاس که بزودی میزاریم برا نمایش.